تبليغاتX
گروه گرا


گروه گرا

فقط یک گروه با اعتقادات گروه گرایی می تواند .....

چقدر سخت است آدم هی زور بزند ! هی تلاش و تقلا کندو فشار بیاورد سر خودش  که چی؟ زور نزند. این روزها هر چقدر به خودم و دیگران فشار می آورم که زورمان را برای دیگران نه ! برای خودمان خرج کنیم ((اینقدر بخاطر چیزهایی که میشود بدون زور هم از کنارشان گذشت و بدون زور حسرت شان را خورد و حتی بدون زور بخاطرشان ناراحت شد و حتی بدون زور زور زد ؛زورم نمیرسد!)) انگار که زور نزدن در اینجا مفهومی بنام زور زدن را نهادینه کرده که همه به نحوی با این زور زدن و نزدن گره خورده اند. عده ای زور می زنند تا زِر بزنند و وانمود می کنند که برای زَر زور نمیزنند.عده ای دیگر زور میزنند که وانمود کنند بخاطر زور زِر نمیزنند در حالی که به واسطه زَر شان زور میزنند.و عده ای دیگر  از این قماش هم زور میزنند و هم زِر و همچنان زَر و مستثنی از این امر عده ای اند که زور میزنند که نه زور بزنند و نه زِر و نه زَر . در این زدن و نزدن زور خوب است که آدم حد اقل بجای ریاضی دستور زبان فارسی و یا انگلیسی بلد باشد تا فرق __فاعل و مفعول__ را در یابد.و اما خود بنده وقتی زور میزنم تا برای تکمیل کردن مصرع سوم این دو بیتی لعنتی که یکماه است مثل خوره به جانم افتاده زور نزنم شروع میکنم به زِر زدن. مثل الان که هم فاعلم  هم مفعول.

پ.ن1-حرف ربط حکم ما را دارد.

تبصره:اینبار هم تو مصدر باش!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 1:24 توسط سیدهادی موسوی| |

این ایه های ندامت غریب و دور نیست

حالا که وقت کینه و بغض و غرور نیست

با من بمان بخدا فصل مهر آمدنیست

بگذر ؛بشین؛بخوان که نه!فصل عبور نیست.


پ.ن 1_پرش های وزنی را نادیده بگیر!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 0:37 توسط سیدهادی موسوی| |

لعنتی !

با تو نیستم ؛

             حتی اگر چشمهایت را به من قرض ندهی.

فرق من با تو این است.

وقتی جر میخورم تا مصرع سوم را کامل کنم!

تو حتی به من فحش نمی دهی.

تو را بخدا کمی مسخره ام کن،

تا طعم حقارت را کمتر بچشم!

تا دوباره از تو دلخور نباشم

وقتی حتا

چشمهایت را به من قرض نمی دهی!

البته نه به این شدت.....


پ.ن1:دفتر شعرم را بخوان.

پ.ن2:حاظرم تمام شان را قرض الحسنه بدهم.

تبصره1:به شرط اینکه منت بدهید و بگیرید.

پ.ن3:ببخشید. شرایط قابل تطبیق است.





نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:50 توسط سیدهادی موسوی| |

هر چه پاک میکنم  این نوشته های ویروسی را، به حدی ویروسی شده این جامعه گندیده و متعفن که هی خط خطی میشود. وقتی آنتی فساد ها همچون داروهای وارداتی تاریخ گذشته مفسد شده اند ؛و وقتی جز لخته ای خون چرکین و گوشت خوک سگ صفت از این جامعه  چیزی باقی نمانده ؛ وقتی که مردار میکند همه ی دوستان پاکم را ! و وقتی به لجن میکشد دختران خاکم را ؛ باور نمیکنم که جوان هستند این لجن های مردار . چگونه باور نکنم که این جامعه مرا نخواهد کشت مانند همه ی دوستانم که میگویند خودکشی کردند تا به گند و گه کشیده نشوم. این مزخرف پیر این زنجیر فرسوده چه وقت پاهای هم سالانم را رها خواهد کرد اگر من هم ویروسی شوم؟؟؟؟؟ به قول همه ی جهان سومی ها ما واقعا بد بختیم.......


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:36 توسط سیدهادی موسوی| |

شفیق سحر خود را کشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدای من ذهنم از کار افتاده.

آخرین بار نزدیک خانه مان دیدمش . صبح زود. پریشان بود. دعوتش کردم که بیاید با ما صبحانه بخورد . ولی نیامد.

و امروز خبر شدم که خود را کشته یا به قول خودش این جسد بی ارزش را به خودش اهدا کرده.

دست نوشته سالگرد تولدش را اینجا میگذارم تا بخوانید.

هنوز باور نمیکنم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی

ه دهم دلو...

 خدا حافظ، دل تنگی!

 به بهانه ی تولد کسی (خودم)

 نوشتن امر زیاد دشوار نیست، هر وقت دل آدم خواست قلم بر می دارد  می نویسد و یک وقت متوجه میشود که مضمون به پایان خویش رسیده است. اما امر نوشتن آنگاه مشکل می شود که آدم ناخواسته، با هیجان و درگیری های که خود نیز نمی دانند ریشه در چه دارد شروع به خود نویسی می کنند. خود نویسی آغاز و انجام نمی شناسد، دنبال هیچ گونه نتیجه گیری هم نمی گردد، هدف خاصی را دنبال نمی کند و سرانجام به یک نقطه ی نامعلوم خاتمه می یابد. ساعت دوازده و 24دقیقه ی شب است و من بدون هیچ برنامه ی عقب رایانه ی پر از ویروس های کشنده نشته ام و دل غمی های  خود را یک به یک پک می زنم، فکر می کنم که نخستین دغدغه ی که باید فردا اتفاق بیفتد چه خواهد بود! یک صدای نامریی از پشت پنجره پیوسته یک خبر را تکرار می کند که بایست بدان فکر کرد.فردا شاید روز قشنگی باشد، هیچ کس را جز خودم ملاقات نکنم، جشن می گیرم بی کسی های خودم را، جشن می گیرم کفش های را که بیشتر از دو دهه مخاطب ندارد، جشن می گیرم چشم های را که هیچگاه تن به خویشتن داری نداد، جشن می گیرم دست های را که به مقوله ی تعهد و همبسته گی علاقه ندارد و فقط در سکوت های کوچک خودش بزرگی های زندگی را تفسیر می کند. گاهی حرف می زنیم، می خندیم، می بینیم،  زنگ می زنیم  و با هم قدم می زنیم و سکوت ها را کم کم می شکینیم وگاهی هم...؛ اما به سرعت سرسام آور رسمیات پا به عرصه ی وجود می گذارد و حتا گپ به جایی می کشد که کلمه ی غریبه و نا آشنای" شما" وارد دیالوگ می شود و ما بی خبر از همه چیز به ایستگاه پدرود می رسیم و ناگزیر تن به خدا نگهدار و دیدار آینده می سپاریم. ما  آدم های جالبی هستیم نه؟ در باره ی همه چیز صحبت می کنیم جز خودمان، من بار ها تصمیم گرفتم تا در اولین ملاقات، بعدی خودم باشم؛ ولی این تصمیم تا همین لحظه که دارم دل مرده گی هایم را می نویسم تحقق نیافته است و شاید رسم زندگی همین باشد. آدم ها آروز های شان را روزی جشن می گیرند که دیگر نیستند. من دوست دارم پنج شنبه را در پنج شنبه باشم و در اولین لبخند این روز تولد خودم را برای خودم با یک لبخند ساده و دهاتی تبریک بگویم و با یک سیب دست به صبح بخیر بزنم.عزیز! یک سال دیگر نیز از جشن خلقت تو می گذرد و من هنوز تبعیدی چشمانت هستم و در زندان عواطف خودم به سر می برم. فردای از راه نریسده شاید متفاوت تراز فردایی باشد که سال پار گذشت؛ اما این که چگونه تفاوت، نمی دانم؟ بر می گردم به خودم و تمام یاداشت های زندگی ام را یک به یک ورق می زنم و در تمام ورق خوردن ها تنها یاد ها ُوتو چون برگه های حیات در آن جریان داری، تا می خواهم فرار کنم که با خودم تصادم می کنم و دو باره در تو می  افتم، می شکنم، می شگفم و سر انجام در هیات یک سوگ سرود ظاهر می شوی و مرا با خود یک بار دیگر تا هر جایی که دوست داشتی می کشانی. بر من ببخش اگر جمله ها نهاد و گزاره ندارند، بر من ببخش اگر علامه ها  در خویشاوندی هم قرار ندارند، بر من ببخش اگر بدون سلام نوشتم، همه ی این ها ریشه در تو دارد، من آدم بی نهاد و گزاره هستم و بدون هیچ علامتی نفس می کشم واز سلام های بی جواب و پر از جواب خسته شدم. چقدر خودم را احوال پرسی کنم، چقدر خودم را قرار بگذارم، چقدر به خودم دروغ بگویم، چقدر به فردایی که در راه است امیدوار باشم، با این همه بایست خوشبین بود؟! ما باید ادامه بدهیم، ما باید این بازی را تا آخر بازی کنیم؛ حتا اگر پای باخت در میان باشد، هر از گاهی که آدم ها تن به دوستی داد دیگر خرد، تن به مهاجرت می سپارد، پس من آدمی بی خردی هستم، من آدمی بی برنامه و بی رسم و خطی هستم، نفس می کشم و برای چیزهای می اندیشم که متعلق به امروز نیست و شاید فردا هم بدان ها دستگیری نداشته باشم. آدم ها در روز جشن تولد دوستان شان تحفه می آورند، لبخند می زنند، موسیقی می شنوند. من نمی دانم که آیا این جسد دیوانه شایسته گی اهدا کردن خود را دارد ویا خیر! تنها تبریک گفتن فکر می کنم بی انصافی در برابر خلقت است و در برابر تو! بگذار نخستین حرف های من(آخرین حرف های من) با نخستین روز حضور دو باره ات(فردا) طلوع کند، بیا کمی عریان تر شویم، بیا کمی ثانیه ها را احترام بگذاریم، بیا کمی زندگی را مسخره کنیم و بیا اندک فرصت خلق کنیم برای دفن تمام بی سرنوشتی های دوست داشتن. می دانم دوست داشتن جرمی بزرگی است که در هیچ دادگاهی قابل بخشش نیست، ولی بیا این گناه مقدس را مرتکب شویم و این عصیان مبارک را در روز حضور دو باره ات یکجا در کنار هم با حضور سفره ی صداقت پاس داریم . شاید بخندی و شاید هم نه! در هر دو صورت مهم نیست؛ چون به خودت می خندی و به خودت فحش می دهی که من چقدر دیوانه هستم؛ نه ببخشی به خودت افتخار می کنی که من چقدر صادق هستم. حرف های دل را این طور ساده نوشتن کار ساده ی نیست، ولی من می نویسم؛ حتا اگر متهم به حماقت شوم. نمی دانم که جشن فردا راس ساعت چند برگزار می شود؟  وآیا اصلن برگزار می شود ؟ آیا این حماقت را پیش از هر کس دیگر می خوانی و یا نه! به هر صورت من چیزی بیشتر از این ها ندارم، یک جسد افتاده در خویش چه می تواند تحفه بدهد. من خودم را یک بار دیگر به پیشگاه تو تقدیم می کنم، حتا اگر دست به با ز سوزی اش  بزنی. قشنگ استُُ جشن سیب سرخ و سیگار! لطفن به احترام تمام بی مهری ها، یک شمع معصوم را کنار شلوغی های فردا بگذار؛ تا اندک مجال یابد که بی تو بودن ها را بسراید و من منتظر یکبار تکرار بی تفاوتی تو هستم!

جشن خلقتت مبارکباد!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:11 توسط سیدهادی موسوی| |

مرا بخوان به کتابی که هست بی سر فصل

مرا که منجمدم کرده اید و سرد در هر فصل

مرا به فصل نگاهت دوباره دوعوت کن

به آیه های محبت مرا که نیست آ  خر فصل

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:15 توسط سیدهادی موسوی| |


نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:56 توسط سیدهادی موسوی| |

فرق من با تو این است.

دوست داشتن

یا داشتن دوست.

این بار هم تو مصدر باش

وقتی به دیگران نگاه میکنی!

چطور مرا بی خیال میشوی؟

همینجا دم دستم کسی تو را صدا کرد.

 که من را به خاطر تو نه!

بخاطر خودم مفعول کرده  این همه

سیگار و کوه ومشروب و سیم ویالون .

لطفا چشمهایت را به من قرض بده!

تا کمی با خودم حرف بزنم.

برای ملاقات بعدی!


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:2 توسط سیدهادی موسوی| |

سبزی اما قهوه ای!

چشمانت روسپی ماهریست!

لطفا چشمانت را به من قرض بده!

البته بعد از پذیرفتن قرار ملاقات!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:46 توسط سیدهادی موسوی| |

به لبهایت که فکر میکنم/ دندانهایت خیس آتش است /  اسرار ندارم ....تو چیزی نمیدانی. لذت آیینه حمام و ریش تراش مصرف شده را.انگار همین دیشب بود که به تو فکر میکردم. وقتی که  اصلا فکر نمیکردم  آدم اگر لزبین باشد نیازی به کنتراسپتیو هفته ای هم ندارد. نه من ترجیح میدهم در معاشقه سنگسارشوم تا مانند یوزارسیف نبی مانکن های سینمای ایران را به نام خود نکنم/آنهم دوتا دوتا/البته این رسم انبیاء هست.گور پدر ما که نه بازیگریم و نه نبی.به لبتهایت که فکر میکنم احساس میکنم به لبهایت فکر میکنم /خواهش میکنم دندانهایت را تیز کن.من احساس میکنم به لبتهایت فکر میکنم...........
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:17 توسط سیدهادی موسوی| |


Design By : Night Skin