روایت خنثی

در راستای مبارزه با خویش، به دیگران برخوردم. شیوه ام را، فکرم را ، زبانم را عوض کردم باز به دیگران بر خوردم. اعلان آتش بس که کردم از هم پاشیدم و تجزیه شدم. گویا من یک مبارز پیروزم، پیروزِ میدانِ دیگران...

گذشت

آنقدر از خودم گذشتم که دیگر به چشم نمیخورم

''من گم شده است'' تکیه کلام عاشقی ست که هرگز پیدا نشد



در هر صورتش این من هستم که نباید جا خالی کنم، همانکه باید همیشه در صحنه باشد. اگر من نباشم این بازی شروع نمیشود. اگر من تلف نشوم،  اگر بینی من نباشد تا خون شود... شبی که تاریک است و نیاز از آن میبارد همان شب من است. سیاست ! من دیگر نیستم، لا اقل با شما نه.  تاریخ زباله دانیست که همین فردا گنجینه میشود، من به تاریخ پیوستم، به هنر به کیمیا، به فلسفه و انسان.تا آنجا هستم که تو زنده بمانی، تا آنجا که زبانی باشم و در گوشت عشق را نجوا کنم. تا آنجا که شادی را اشک بریزم، با تو بودن را بخندم.

یک مشت دروغ

این روزها

حقیقت زندانیست، که مشت دروغ بر دهانم میکوبد. 

نمیدانم! حق با زندان بان است یا این دَهَن!؟

صدایی که نازک بود و قلبی که میلرزید

عاشقم بود! 

صدایی که نازک و قلبی که میلرزد

عاشقش شده!


خشکه مزاج


روح من! 
روح نازنینم بیا و از من دست بکش، 
قلبم! خود مختار شو و برای خود طپش کن.
چشمم! 
با آسمان وصلت کن، 
امّا تو ای چشمه حیات!
با من خشکی نکن!