کسی از آن طرف کوه مرا میخواند

از دل جنگل انبوه مرا میخواند

همه ققنوسیم خاکستر ما میگوید

فصل کوچ است روایتگر ما میگوید.

(ابوطالب مظفری)


پ.ن1:  امیدوارم این کوچ همیشگی نباشد .

پ.ن2:شاید هم باشد.

پ.ن3: با اینکه بسیار دوست دارم این حال و هوای سرزندگی را،ولی من دارم میروم که بمیرم. میروم که حل شوم در این زندگی و هر آنچه که دوست ندارم ؛را بخاطر همسر و فرزندم دوست داشته باشم.مثل آدمها زندگی کنم.با اینکه من دنیا را در دریچه ای دیگر دوست داشتم ببینم و میدیدم،انگار دنیا دشمن این دریچه است... و دشمن من... نه ببخشید دنیا دشمن ما است  او همیشه با من دوست بوده ((بگذار به مصدر هم گیر بدهم!انگار این وزن مصدری بالاخره ...من .. را هم جزئی از عروض مصادر کرد)).راستی معنای واقعی از قافله عقب نمانی یعنی چه؟من نمیدانم چرا نباید گروندریسه(پیش نویس: کارل مارکس) را کنار هشت کتاب سهراب گذاشت.تا چه وقت زمانی  دو مامور دولت به هم میرسند اولین حرفشان رشوه ستانی  شان در هفته ی گذشته شان خواهد بود؟چرا وقتی صدای اذان بلند میشود صدای موسیقی نباید بلند باشد.و یا چرا اگر ریش پنترا بگذاری توی مسجد ملا چپ چپ نگاهت میکند.راستی تپ و تلاش کردن چه لذتی دارد برای بدست آوردن چیزی که فقط یک هفته از داشتنش لذت خواهی برد و یا غیر از رفاهی که برایت خواهد داشت؟ بگذریم از همه حرفهایی که حتی دیوارهای توالت عمومی به بوی گند و گه اش عادت کرده اند.

میروم تا بمیرم و غرق شوم در این دنیای لجن.شاید برگشتم البته اگر لجن نشدم.شاد نیستم.خشنود نیستم.

راضی نیستم. سگ سکوت اختیار نکرده ام فقط میروم تا فقط کمی بلولم.

بدرود.