اعلامیه!
امروز جایی رفتم که حتی فکرش را نمی توانستم بکنم.کوچه های تنگ با جوی های فاضلاب روان.خانه های درهم و برهم عین گلشهر و التیمور خودمان.شلوغ و پر تردد با فرهنگی که دلم زیاد برایش تنگ شده بود.درست وقت رخصتی مکتب ها بود؛سر چاشت.خاطراتم زنده شد. با دیدن هر گوشه ای از بازار یا مردم صدها خاطره به یادم می آمد. اما! ناگهان اخطاری میخ کوبم کرد و انگار کسی می گفت: تو از این طبقه برخواسته ای! اما انگار کم کم داشتی فراموش می کردی...اما هنوز هم میگویم ! من از این مردمم و همچنان مبارزه خواهم کرد.............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 1:55 PM توسط سیدهادی موسوی
|