سکوت


اعلامیه!

امروز جایی رفتم که حتی فکرش را نمی توانستم بکنم.کوچه های تنگ با جوی های فاضلاب روان.خانه های درهم و برهم عین گلشهر و التیمور خودمان.شلوغ و پر تردد با فرهنگی که دلم زیاد برایش تنگ شده بود.درست وقت رخصتی مکتب ها بود؛سر چاشت.خاطراتم زنده شد. با دیدن هر گوشه ای از بازار یا مردم صدها خاطره به یادم می آمد. اما! ناگهان اخطاری میخ کوبم کرد و انگار کسی می گفت: تو از این طبقه برخواسته ای! اما انگار کم کم داشتی فراموش می کردی...اما هنوز هم میگویم ! من از این مردمم و همچنان مبارزه خواهم کرد.............

به بهانه بهار... به بهانه ی تو........

به بهانه ی بهار به بهانه ی تو......

دوباره سرپیچی می کنم از خودم.......

همین لحظه ای که نشسته ام ..

میتواند لحظه ای باشد که بپاخاسته ام......

برمیخیزیم به احترام همه ی اجساد زمین......

و دوباره مرگ بر امپریالیسم.....

مرگ بر کاپیتالیسم......

مرگ بر سرمایه........


متاسفم رفیق،سهم تو بیشتر از اینهاست!

وقتی خواستم قربانی دوران گذار شوم!در مقطعی ترین مبارزه برای انسانیت در بین همه دوستان آرمان گرایم.و وقتی که به دنبال چهار نفر دیگر می گشتم. حتی یک نفر یافت نشد و من تنها ماندم.

از این رشته باید گسست، چون تو هم نسل من نیستی!

قیمت من با آنچه تو می سنجی تعیین نمی شود رفیق!پس سعی کن بین من و خودت تفکیک قایل شوی!

بوی گند افکارت مانند پدران خورده بوروژوایت از دور لبخند می زند! به آنچه تو از آن بیگانه ای.

پس برو دنبال منافعی که شاید!البته شاید فرزندانت روزی به آن نفرین خواهند گفت.

از این به بعد کوشش کن دنبال رفقای سرمایه دار نگردی!چون حتی توانایی درک دستمال توالت شان را هم نداری! متاسفم از اینکه به یغما بردی پسمانده هایم را و با خوشحالی در گوشه ای با خود خندیدی به آنچه حماقت من خواندی رفیق!

سهم تو بیشتر از اینهاییست که به آن دل خوش کرده ای.

پس مانده شراب!

پس مانده سکس!

تفاله های فلسفه!

و هرچه پدرلعنتی .......

بروید به جهنم دوستان اهل سخن و البته شعارگرای من!



اگر میخواهی بشنوی!

لطفا این حق را به من بده!

تا بگویم تو کیستی!

لا اقل در خیال من.

لا اقل در خیال تو....

یاهمانم که هستم!

یا اشتباه فکر می کنیم؟

ترس به دلم راه نده

لطفا...!

بگذار آزادانه بیان کنم.

من جمع شده ام در تو!

در خودم!

در جمع خودمانی مان....

فقط ما...... .

من همه حرفهایت را می فهمم....

بگذار تو را از خود بدانم!

تا حرفهایم را بازگو کنم.....

آنچه که گفتنی دارم از تو....

راستی......

(بین خودمان بماند)!

تو حرف نداری.....

لطفا چشمهایت را به من قرض بده.

 

پی نوشت ۱ـ دمت گرم و سرت سبز!

 

 

با عکس همه!

لطفن دهانت را ببند تا انقلاب شود!

بر عکس همه.

تریاک بکش!

ودکای روسی !

شراب آنییٌلٌی!

 از ابن خلدون گرفته تا مارکس!

مهمانی بده!

شخصیت بخر!

بر عکس همه.

شخصیت بفروش!

بر عکس همه.

هر چند برای فروش می خری اش!

بر عکس همه.

مادرت را فریب بده!

هرچه دختر است فریب بده!

 نماز بخوان.

به بهانه تعبّد تفکر را قورت نکن!

باز هم نماز بخوان!

بر عکس همه.

فحاشی کن!

مفعول باش!

بازاری باش!

بر٬ عکس همه.

برعکس همه

زندگی کن!

زن کن!

بنویس برعکس همه!

برعکس همه .

وند گری کن!

کار و انسان و خنیا!

بر عکس همه.

آه به سرزمینت!

 مردانه خیانت کن!

  بر عکس همه.

بر عهده بگیر!

بر عکس همه.

اما! برعکس همه

دهانت را ببند تا انقلاب شود.

پ.ن.یک:تو برای من مرده ای!برعکس همه!اما من انقلاب می کنم با حرف ربط.با عکس تو!

 

 

 

 

درخواست عاشقانه!

زیبا چشمهایت زیبا نیست!

بگذار تیر باران شوم

قبل از اینکه عصبی می شوی!

چون هرگز دوستت نداشتم.

سردرگمی چیز گیج کننده ایست!

میان زیبایی تو !

چیزی که هرگز به آن فکر نکردم.

لطفا بگذار تیر باران شوم!

چون اصلا درکش را نداشتی!

خورده بروژوای من!

 

 

ریسمان!

سرش را گرد کن!

حلقه کن!

دود کن!

لب کن!

خفگی.......

حالا گرم!

چشم.....هایت........

فوچ!

بدون خودم!

خواهم رفت.........

چشمهایت ارزانی خودت.

تففففففففففف به این سگ...........

اینجا احساس خفگی می کنم!

چه ....ریک

درگیرم بین خودم.

نمی دانم چی باید کرد.

 

لطفا کسی به من روحیه بدهد.!!!!!!!!!!

به بهانه تولد ارنستو چه گوارا

سلام به همه دوستانی که زمانی وبلاگ بنده رو میخواندند.تقریبن چهار ماهی هست که اینجا چیزی ننوشتم.از دوستانی هم که دعوتم کرده بودند و نیامدم عذر خواهی میکنم.چون اصلا گروه گرا را باز نمیکردم.

حقیقت این است که وقتی خودش را گم میکند هویتی برای دنبال کردنش وجود نخواهد داشت.بنده هنوز سردرگم و سرگردان هستم در این پدر لعنت زندگی وشاید راه آنچنان دشوار است که نمیتوان تشخیصش داد.نمیخواهم از خودم بنویسم.اما همینقدر میگویم که گرفتاری هایم بسیار است.

دیروز چهاردهم جون هشتاد و دومین سالگرد تولد مرد اسطوره ای آمریکای جنوبی ارنستو چه گوارا بود.محفلک خوبی در سحن حویلی انجمن قلم افغانستان به همت وحید وارسته برگزار شده بود.از تلویزیون نور با همکارم کاوه جبران رسیدیم به محفل.دوستان شاعر و نویسنده جمع بودند.البته جای چند جوجه امپریالیست خالی بود.صدای سرود های انقلابی چه گوارایی خون آدمی را به غلیان میآورد.سخنرانی شد.شعر خوانده شد.آکاردیون نواخته شد و به یاد چه گوارا هشتاد و دو شمع روشن شد.روح الامین امینی شعری دارد که اینگونه است:

درخت ها چه قشنگ و چه ساده می میرند

درخت ها همگی ایستاده می میرند

اما اینگونه به ذهنم میخورد.

چریک ها چه قشنگ و چه ساده می میرند

چریکها همگی ایستاده می میرند.

چریک ها به وطن سخت سخت پابندند

چریک ها به همانجا که زاده می میرند

فقط می نویسم این آزادی کلمه ی مرموزی ست که انسانیت را به فوران میکشاند. زنده باد آزادی . زنده باد چه گوارا

حرف مان از دیار کوچ شد مثلن.

کسی از آن طرف کوه مرا میخواند

از دل جنگل انبوه مرا میخواند

همه ققنوسیم خاکستر ما میگوید

فصل کوچ است روایتگر ما میگوید.

(ابوطالب مظفری)


پ.ن1:  امیدوارم این کوچ همیشگی نباشد .

پ.ن2:شاید هم باشد.

پ.ن3: با اینکه بسیار دوست دارم این حال و هوای سرزندگی را،ولی من دارم میروم که بمیرم. میروم که حل شوم در این زندگی و هر آنچه که دوست ندارم ؛را بخاطر همسر و فرزندم دوست داشته باشم.مثل آدمها زندگی کنم.با اینکه من دنیا را در دریچه ای دیگر دوست داشتم ببینم و میدیدم،انگار دنیا دشمن این دریچه است... و دشمن من... نه ببخشید دنیا دشمن ما است  او همیشه با من دوست بوده ((بگذار به مصدر هم گیر بدهم!انگار این وزن مصدری بالاخره ...من .. را هم جزئی از عروض مصادر کرد)).راستی معنای واقعی از قافله عقب نمانی یعنی چه؟من نمیدانم چرا نباید گروندریسه(پیش نویس: کارل مارکس) را کنار هشت کتاب سهراب گذاشت.تا چه وقت زمانی  دو مامور دولت به هم میرسند اولین حرفشان رشوه ستانی  شان در هفته ی گذشته شان خواهد بود؟چرا وقتی صدای اذان بلند میشود صدای موسیقی نباید بلند باشد.و یا چرا اگر ریش پنترا بگذاری توی مسجد ملا چپ چپ نگاهت میکند.راستی تپ و تلاش کردن چه لذتی دارد برای بدست آوردن چیزی که فقط یک هفته از داشتنش لذت خواهی برد و یا غیر از رفاهی که برایت خواهد داشت؟ بگذریم از همه حرفهایی که حتی دیوارهای توالت عمومی به بوی گند و گه اش عادت کرده اند.

میروم تا بمیرم و غرق شوم در این دنیای لجن.شاید برگشتم البته اگر لجن نشدم.شاد نیستم.خشنود نیستم.

راضی نیستم. سگ سکوت اختیار نکرده ام فقط میروم تا فقط کمی بلولم.

بدرود.

حرفی برای مصدر

فاصله ی من و تو

خواه/ناخواه

تن است یا تن

ما که حرف ربط ندارد

حتی اگر در گذشته چشمهایت را

به من قرض داده باشی یا نه!

همیشه تحت تعقیب هستی

انگار برای مصدر!

شاید چشمهایت (مصدر مهره) داشته باشد!

هنگامی که به چالش میکشی ام

چگونه حقیر میشوم از حمله ی چشمانت!

بخدا داشته ای که در کار نبود برای مصدر

در آن طرف کوههای

نه رودهای

نه نه دشتهای

اصلا بگذریم

 به جان چشمهایت /

دستانم خالیست!به همین سادگی

ولی تو مرا به همین /تن/فاکتور بگیر

حتا اگر حرف ربطی مصدر باشد.

اگر خواستی مرا نشانه نگیر

چون دیگر حوصله نخواستن را ندارم.


پ.ن1 . تقدیم به کسانی که میتوانند هم حرف ربط باشند و هم مصدر

پ.ن2 . یکی پرسیده بود که چرا گیر دادی به حرف ربط و مصدر؟جواب:من گیر ندادم او گیر داده .

پ.ن3:نظر طارق من را به همان شب های برفی برد. یادش بخیر.

هادي عزيز وبلاگ را خواندم به ياد شب برفي و سرد افتادم كه چهار جوان با يك شور و اشتياق به سمت نامعلومي روان بودند و با آهنگ هايي كه در زير لب و گاهي بلند مي خواندند سرماي سخت را فراموش كرده و نمي دانستند در كجا هستند و چي مي خواهند بكنند.

اما واقعيت انكار ناپذير آن بود كه از احساسي وصف ناشدني پر بودند و تلاش داشتند كه در پشت اين احساس يك آگاهي و تعقل بوجود آيد.
بگذريم هر وقت تلاش مي كنم خوب بنويسم از هميشه بدتر مي نويسم. اين هم مشكلي از مشكلات نسل من و توست ( ما ) بدون حرف ربط.
اگر دستور زبان مي دانستم و اگر مي توانستم حرف ربط را بر می داشتم و به جاي آن وند مي گذاشتم كه هي تصريف كرد و هي اشتقاق و ما را جمع مي بستم. راستي آيا گناه است كه اگر ما را جمع بست و اين دليلي بر بي سوادي است؟
در پي آن شب روزها و شب هاي زيادي آمد اما هيچ وقت شب آن شب نشد.
هادي عزيز بايد قاعده هاي پوسيده كتابها را شكست و به خلاقيت گروه فكر كرد؛ حرف ربط را برداشت و حتي ما را جمع بست.
چشمانم ضعيف شده است و وقتي به صفحه ي نگاه مي كنم كه مال ما نيست چشمانم به درد مي آيد. شايد تو هم تجربه كرده باشي.
آه ببخشيد يادم رفته بود كه تو عينك داري و مي تواني هر چند وقت آنها را پاك كني تجربه نكردم ولي من
تجربه نكردم ولي مي گويند لذتي ديگر دارد.



حرف مان از دیار کوچ شد مثلن.


زندگی یاوه، هیچ ،پوچ شد مثلن

عشق شد ،لوچ ِلوچ شد مثلن

حرف مان از ترانه ها که گذشت

بچه شد! چوچ و پوچ شد مثلن



به دوستی که یکساعت پیش با او در خیابان های کابل قدم میزدیم.

پ.ن:چوچ و پوچ همان بچه مچه هست در ادبیات عامیانه فارسی افغانستان.


یار

آهنگ (یار) از آلبوم گیس.یکی از زیباترین خوانده های محسن نامجو هنرمند ایرانی ست. بسیار این آهنگ را شنیدم. توصیه میکنم اگر این شعر را میخوانید با حال و هوایی که نوشته شده و با تون موسیقایی اش بخوانید. به کسانی که این آهنگ را نشنیده اند توصیه میکنم حتما بشنوند .

تقدیم به کسانی که نه مصدر اند و نه حرف ربط..


این سفرهای گران از در و دیوار وجود

تو طنم موش میریزه....

به یکی کشته ی ناخوانده چه سود

که چنین از در و دیوار حویلی صدای خرگوش میریزه.

گاهی وقتا دل برام دس میزنه دس میزنه 

با پا میکشه و پس میزنه

عقلی که زخمش چرکیه دیگه مرخص میزنه.

وقتی 206 هست دل توی صحرا میپره

وقتی فقر و حشیش هست دل توی صحرا میپره

وقتی قل و زنجیر هست دل پایین و بالا میپره

اما وقتی در زندون بازه اونی که در بره خییلی خره

همه چی به ما مییخنده یره

همه چی با ما مییگنده یره

همه چی با ما میپوسه یره

همه چی با ما مییسوزه یره

هییی هی یه هه هیییییییی یه هی هی ه

ها   هاهاها ها ها رهههههههههه ره ره ره ری ری.

وقتی نماز به اتمام میرسه

حالا نوبت سلام مریسه

وقتی شرافت به انجام میرسه

حالا نوبت حمام میرسه.

آخ اگه بارون بزنه

وای اگه بارون بزنه.

وقتی سرتو کردن توی جوب

بیوگرافی تو همون توی آب بنویس

وقتی دستتو پیچوندن از پشت رو سطح خارجی حباب بنویس

از نی و عشق و گل و گلاب بنویس.

های های هاییی.

وقتی هنر به اتمام میرسه

وقتی هنر به انجام میرسه

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی وفای ناب آخ میبره آدمو

وقتی صفای باطن می خندونت

وقتی صفای باطن هههه می خندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

وقتی صفای باطن میخندونتت

.........

سرگردانی

وقتی که فرار میکنم از نگاهت.

معنای تعجب چشمانت را درک نمیتوانم.

قهقه ی لبخندت تغییرت را مرساند

از من و یا هر کو (کَس )دیگر .

میخواهم(میخواستم) شروع کنم پایان این راه را.

حتی اگر نگاهت شریکم نبود.

حتی اگر این طور پدر گونه دوستم نمیداشتی.

حتی اگر عاشقانه دوستت نمیداشتم.

حتی اگر حرف ربطی مصدر نمیشد.

وشاید

و حتی

و انگار بیشتر از این سرگردانی.

وقتی که زور میزنم تا زور نزنم!

چقدر سخت است آدم هی زور بزند ! هی تلاش و تقلا کندو فشار بیاورد سر خودش  که چی؟ زور نزند. این روزها هر چقدر به خودم و دیگران فشار می آورم که زورمان را برای دیگران نه ! برای خودمان خرج کنیم ((اینقدر بخاطر چیزهایی که میشود بدون زور هم از کنارشان گذشت و بدون زور حسرت شان را خورد و حتی بدون زور بخاطرشان ناراحت شد و حتی بدون زور زور زد ؛زورم نمیرسد!)) انگار که زور نزدن در اینجا مفهومی بنام زور زدن را نهادینه کرده که همه به نحوی با این زور زدن و نزدن گره خورده اند. عده ای زور می زنند تا زِر بزنند و وانمود می کنند که برای زَر زور نمیزنند.عده ای دیگر زور میزنند که وانمود کنند بخاطر زور زِر نمیزنند در حالی که به واسطه زَر شان زور میزنند.و عده ای دیگر  از این قماش هم زور میزنند و هم زِر و همچنان زَر و مستثنی از این امر عده ای اند که زور میزنند که نه زور بزنند و نه زِر و نه زَر . در این زدن و نزدن زور خوب است که آدم حد اقل بجای ریاضی دستور زبان فارسی و یا انگلیسی بلد باشد تا فرق __فاعل و مفعول__ را در یابد.و اما خود بنده وقتی زور میزنم تا برای تکمیل کردن مصرع سوم این دو بیتی لعنتی که یکماه است مثل خوره به جانم افتاده زور نزنم شروع میکنم به زِر زدن. مثل الان که هم فاعلم  هم مفعول.

پ.ن1-حرف ربط حکم ما را دارد.

تبصره:اینبار هم تو مصدر باش!

فصل عبور

این ایه های ندامت غریب و دور نیست

حالا که وقت کینه و بغض و غرور نیست

با من بمان بخدا فصل مهر آمدنیست

بگذر ؛بشین؛بخوان که نه!فصل عبور نیست.


پ.ن 1_پرش های وزنی را نادیده بگیر!

احساس حقارت.

لعنتی !

با تو نیستم ؛

             حتی اگر چشمهایت را به من قرض ندهی.

فرق من با تو این است.

وقتی جر میخورم تا مصرع سوم را کامل کنم!

تو حتی به من فحش نمی دهی.

تو را بخدا کمی مسخره ام کن،

تا طعم حقارت را کمتر بچشم!

تا دوباره از تو دلخور نباشم

وقتی حتا

چشمهایت را به من قرض نمی دهی!

البته نه به این شدت.....


پ.ن1:دفتر شعرم را بخوان.

پ.ن2:حاظرم تمام شان را قرض الحسنه بدهم.

تبصره1:به شرط اینکه منت بدهید و بگیرید.

پ.ن3:ببخشید. شرایط قابل تطبیق است.





این جامعه ویروسی شده.

هر چه پاک میکنم  این نوشته های ویروسی را، به حدی ویروسی شده این جامعه گندیده و متعفن که هی خط خطی میشود. وقتی آنتی فساد ها همچون داروهای وارداتی تاریخ گذشته مفسد شده اند ؛و وقتی جز لخته ای خون چرکین و گوشت خوک سگ صفت از این جامعه  چیزی باقی نمانده ؛ وقتی که مردار میکند همه ی دوستان پاکم را ! و وقتی به لجن میکشد دختران خاکم را ؛ باور نمیکنم که جوان هستند این لجن های مردار . چگونه باور نکنم که این جامعه مرا نخواهد کشت مانند همه ی دوستانم که میگویند خودکشی کردند تا به گند و گه کشیده نشوم. این مزخرف پیر این زنجیر فرسوده چه وقت پاهای هم سالانم را رها خواهد کرد اگر من هم ویروسی شوم؟؟؟؟؟ به قول همه ی جهان سومی ها ما واقعا بد بختیم.......


شفیق سحر خود را کشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدای من ذهنم از کار افتاده.

آخرین بار نزدیک خانه مان دیدمش . صبح زود. پریشان بود. دعوتش کردم که بیاید با ما صبحانه بخورد . ولی نیامد.

و امروز خبر شدم که خود را کشته یا به قول خودش این جسد بی ارزش را به خودش اهدا کرده.

دست نوشته سالگرد تولدش را اینجا میگذارم تا بخوانید.

هنوز باور نمیکنم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی

ه دهم دلو...

 خدا حافظ، دل تنگی!

 به بهانه ی تولد کسی (خودم)

 نوشتن امر زیاد دشوار نیست، هر وقت دل آدم خواست قلم بر می دارد  می نویسد و یک وقت متوجه میشود که مضمون به پایان خویش رسیده است. اما امر نوشتن آنگاه مشکل می شود که آدم ناخواسته، با هیجان و درگیری های که خود نیز نمی دانند ریشه در چه دارد شروع به خود نویسی می کنند. خود نویسی آغاز و انجام نمی شناسد، دنبال هیچ گونه نتیجه گیری هم نمی گردد، هدف خاصی را دنبال نمی کند و سرانجام به یک نقطه ی نامعلوم خاتمه می یابد. ساعت دوازده و 24دقیقه ی شب است و من بدون هیچ برنامه ی عقب رایانه ی پر از ویروس های کشنده نشته ام و دل غمی های  خود را یک به یک پک می زنم، فکر می کنم که نخستین دغدغه ی که باید فردا اتفاق بیفتد چه خواهد بود! یک صدای نامریی از پشت پنجره پیوسته یک خبر را تکرار می کند که بایست بدان فکر کرد.فردا شاید روز قشنگی باشد، هیچ کس را جز خودم ملاقات نکنم، جشن می گیرم بی کسی های خودم را، جشن می گیرم کفش های را که بیشتر از دو دهه مخاطب ندارد، جشن می گیرم چشم های را که هیچگاه تن به خویشتن داری نداد، جشن می گیرم دست های را که به مقوله ی تعهد و همبسته گی علاقه ندارد و فقط در سکوت های کوچک خودش بزرگی های زندگی را تفسیر می کند. گاهی حرف می زنیم، می خندیم، می بینیم،  زنگ می زنیم  و با هم قدم می زنیم و سکوت ها را کم کم می شکینیم وگاهی هم...؛ اما به سرعت سرسام آور رسمیات پا به عرصه ی وجود می گذارد و حتا گپ به جایی می کشد که کلمه ی غریبه و نا آشنای" شما" وارد دیالوگ می شود و ما بی خبر از همه چیز به ایستگاه پدرود می رسیم و ناگزیر تن به خدا نگهدار و دیدار آینده می سپاریم. ما  آدم های جالبی هستیم نه؟ در باره ی همه چیز صحبت می کنیم جز خودمان، من بار ها تصمیم گرفتم تا در اولین ملاقات، بعدی خودم باشم؛ ولی این تصمیم تا همین لحظه که دارم دل مرده گی هایم را می نویسم تحقق نیافته است و شاید رسم زندگی همین باشد. آدم ها آروز های شان را روزی جشن می گیرند که دیگر نیستند. من دوست دارم پنج شنبه را در پنج شنبه باشم و در اولین لبخند این روز تولد خودم را برای خودم با یک لبخند ساده و دهاتی تبریک بگویم و با یک سیب دست به صبح بخیر بزنم.عزیز! یک سال دیگر نیز از جشن خلقت تو می گذرد و من هنوز تبعیدی چشمانت هستم و در زندان عواطف خودم به سر می برم. فردای از راه نریسده شاید متفاوت تراز فردایی باشد که سال پار گذشت؛ اما این که چگونه تفاوت، نمی دانم؟ بر می گردم به خودم و تمام یاداشت های زندگی ام را یک به یک ورق می زنم و در تمام ورق خوردن ها تنها یاد ها ُوتو چون برگه های حیات در آن جریان داری، تا می خواهم فرار کنم که با خودم تصادم می کنم و دو باره در تو می  افتم، می شکنم، می شگفم و سر انجام در هیات یک سوگ سرود ظاهر می شوی و مرا با خود یک بار دیگر تا هر جایی که دوست داشتی می کشانی. بر من ببخش اگر جمله ها نهاد و گزاره ندارند، بر من ببخش اگر علامه ها  در خویشاوندی هم قرار ندارند، بر من ببخش اگر بدون سلام نوشتم، همه ی این ها ریشه در تو دارد، من آدم بی نهاد و گزاره هستم و بدون هیچ علامتی نفس می کشم واز سلام های بی جواب و پر از جواب خسته شدم. چقدر خودم را احوال پرسی کنم، چقدر خودم را قرار بگذارم، چقدر به خودم دروغ بگویم، چقدر به فردایی که در راه است امیدوار باشم، با این همه بایست خوشبین بود؟! ما باید ادامه بدهیم، ما باید این بازی را تا آخر بازی کنیم؛ حتا اگر پای باخت در میان باشد، هر از گاهی که آدم ها تن به دوستی داد دیگر خرد، تن به مهاجرت می سپارد، پس من آدمی بی خردی هستم، من آدمی بی برنامه و بی رسم و خطی هستم، نفس می کشم و برای چیزهای می اندیشم که متعلق به امروز نیست و شاید فردا هم بدان ها دستگیری نداشته باشم. آدم ها در روز جشن تولد دوستان شان تحفه می آورند، لبخند می زنند، موسیقی می شنوند. من نمی دانم که آیا این جسد دیوانه شایسته گی اهدا کردن خود را دارد ویا خیر! تنها تبریک گفتن فکر می کنم بی انصافی در برابر خلقت است و در برابر تو! بگذار نخستین حرف های من(آخرین حرف های من) با نخستین روز حضور دو باره ات(فردا) طلوع کند، بیا کمی عریان تر شویم، بیا کمی ثانیه ها را احترام بگذاریم، بیا کمی زندگی را مسخره کنیم و بیا اندک فرصت خلق کنیم برای دفن تمام بی سرنوشتی های دوست داشتن. می دانم دوست داشتن جرمی بزرگی است که در هیچ دادگاهی قابل بخشش نیست، ولی بیا این گناه مقدس را مرتکب شویم و این عصیان مبارک را در روز حضور دو باره ات یکجا در کنار هم با حضور سفره ی صداقت پاس داریم . شاید بخندی و شاید هم نه! در هر دو صورت مهم نیست؛ چون به خودت می خندی و به خودت فحش می دهی که من چقدر دیوانه هستم؛ نه ببخشی به خودت افتخار می کنی که من چقدر صادق هستم. حرف های دل را این طور ساده نوشتن کار ساده ی نیست، ولی من می نویسم؛ حتا اگر متهم به حماقت شوم. نمی دانم که جشن فردا راس ساعت چند برگزار می شود؟  وآیا اصلن برگزار می شود ؟ آیا این حماقت را پیش از هر کس دیگر می خوانی و یا نه! به هر صورت من چیزی بیشتر از این ها ندارم، یک جسد افتاده در خویش چه می تواند تحفه بدهد. من خودم را یک بار دیگر به پیشگاه تو تقدیم می کنم، حتا اگر دست به با ز سوزی اش  بزنی. قشنگ استُُ جشن سیب سرخ و سیگار! لطفن به احترام تمام بی مهری ها، یک شمع معصوم را کنار شلوغی های فردا بگذار؛ تا اندک مجال یابد که بی تو بودن ها را بسراید و من منتظر یکبار تکرار بی تفاوتی تو هستم!

جشن خلقتت مبارکباد!

فصل نگاهت

مرا بخوان به کتابی که هست بی سر فصل

مرا که منجمدم کرده اید و سرد در هر فصل

مرا به فصل نگاهت دوباره دوعوت کن

به آیه های محبت مرا که نیست آ  خر فصل

مرا بخوان


گلایه!

فرق من با تو این است.

دوست داشتن

یا داشتن دوست.

این بار هم تو مصدر باش

وقتی به دیگران نگاه میکنی!

چطور مرا بی خیال میشوی؟

همینجا دم دستم کسی تو را صدا کرد.

 که من را به خاطر تو نه!

بخاطر خودم مفعول کرده  این همه

سیگار و کوه ومشروب و سیم ویالون .

لطفا چشمهایت را به من قرض بده!

تا کمی با خودم حرف بزنم.

برای ملاقات بعدی!


سرخ چشمک

سبزی اما قهوه ای!

چشمانت روسپی ماهریست!

لطفا چشمانت را به من قرض بده!

البته بعد از پذیرفتن قرار ملاقات!

بدون شرح

به لبهایت که فکر میکنم/ دندانهایت خیس آتش است /  اسرار ندارم ....تو چیزی نمیدانی. لذت آیینه حمام و ریش تراش مصرف شده را.انگار همین دیشب بود که به تو فکر میکردم. وقتی که  اصلا فکر نمیکردم  آدم اگر لزبین باشد نیازی به کنتراسپتیو هفته ای هم ندارد. نه من ترجیح میدهم در معاشقه سنگسارشوم تا مانند یوزارسیف نبی مانکن های سینمای ایران را به نام خود نکنم/آنهم دوتا دوتا/البته این رسم انبیاء هست.گور پدر ما که نه بازیگریم و نه نبی.به لبتهایت که فکر میکنم احساس میکنم به لبهایت فکر میکنم /خواهش میکنم دندانهایت را تیز کن.من احساس میکنم به لبتهایت فکر میکنم...........

عید اسعد فطر.

جای بسیار خوشحالی است که شاهد عید اسعد فطر هستیم. چون با ختم ماه مبارک رمضان به طور قابل ملاحظه ای از تصادفات ترافیکی,جنگ و دعواهای خانوادگی و خیابانی,کمکاری ادارات دولتی و غیر دولتی بخاطر کسالت و تشنگی ناشی از روزه,صدای بلند لود اسپیکر آنهم بخاطر شنیدن نماز طویل تراویح,بوی بد دهان یک جمعیت که در همه جا موجودندو........... کاهش یافته و در نهایت سه روز با شادی و خوشحالی همراه با تنقلات و شیرینی را جشن میگیریم.

راستی چگونه میشود این مشکلات را نادیده گرفت؟؟!!! یا بهتر است بگوییم چگونه مشود این مشکلات را آنهم در یک ماه از بین برد یا کاهش داد؟؟!!

چهل دزد جابلقا و انتخابات

    راویان اخبار آورده اند که روزی روزگاری چهل دزد گرد هم آمده و متفق القول یکی را از میان خود به ریاست انتخاب کردند.  (در بعضی نسخه بدلها جای این گردهم آیی بون و در بعضی دیگر بان آمده که از ممالک افرنگیه و مقر ازما بهتران بوده است.)  پس از انتخاب رییس، این چهل دزد با خدم و حشم به جابلقا اجلال نزول نموده و بار و بنه خود را گشوده و استحمام کرده و ریش و بروت را به قیچی نوازش فرموده وبر سر سریر قدرت تکیه زدند و گویند حتی بعضی جهت خوشنمایی بیشتر، پاردمی به گردن بستند.  البته مردمان بیشماری در جابلقا شهر مدتهای مدیدی در گروگان کسانی دیگر بوده اند، اما از آنجا که این مردم نسل اندر نسل، گروگان بوده اند و عادت به تحمل گروگان گیران داشته اند، در این انتقال گروگان گیری، نیز سعه صدر نشان داده و با دهل و سرنا، زوال یکی و آمدن دیگری را جشن گرفتند.    هر دزد مسئول دزیدن بخشی و ساحه ای از ساحات عامه شده و تخت و بخت و کلاه و سپاه آراستند و آنان  را مقرر چنان بود که در هفته یکبار گرد آمده و قبیله ای به مشورت می نشستند (حکم می راندند "نسخه").  به سه سالی چهل کاخ برای هر دزد و چهل مهمانسرا و کاروانسرا و قوریه و قریه برای هر یک فراهم آمد.  بعضی نیز که هوشیار و زیرک تر بودند به سرعتی مانند باد، گاز و نفت و صادرات خوراکه باب را در انحصار خود در آورده و حتی بعضی نیز به تجارت زهر و تریاق پرداختند.    باری، راویان گویند که شیرینی ایام به کام این چهل تن (گرچه در بعضی نسخ آمده است که چهل تن از باب تقدس عدد چهل نزد عامه آمده و عدد آنان بسی بیشتر بوده است، العهده علی الراوی.) زمانی به تلخی گرایید که آنان از سرنوشت علی بابا و چهل دزد بغداد مطلع شدند و درد و رنج برادران سرسوختۀ خود را با جان و دل احساس نموده و عمق سوزش روغنهای داغ که توسط ندیمه علی بابا در کوزه های حاوی دزدان بغدادی ریخته شد، را تا جایی چشیدند.   البته این چهل تن جابلقایی درک کردند که بغدادیان هیچ اعتراضی به سوزاندن چهل دزد خود نکرده و بلکه با رقص و پایکوبی از آن حمایت نیز کردند.  در نتیجه واهمه ای سخت بر آنان مستولی شد و یکی از آنان که مسوول رتق و فتق امور مذهبی مردم بوده به رییس گفت که مفری از سوراخ تقدیر نیست و لابد باید چاره ای اندیشید.   رییس که مردی زیرک بود به سرعت چشمکی زد و یکی از چهل تن را فراخواند و وی را مقرر داشت که لابد از قومی و ایلی و تباری آمده ای یا نه؟  وی پاسخ داد، که درست است که ما دزدیم و حرامی گری حرفۀ ماست، اما نه بدان اندازه که حتی در نحوۀ تولد و نسب خود نیز شک کنیم.  چهل نفر در جا احسنت گفتند.  اما رییس با غضب بر وی نگریست و قاروق (لابد یکی از یاران باده و پیمانۀ رییس و مقرب خاص حرمسرا بوده است) را مقرر داشت تا رقعه جاتی نوشته و یاران  را خوب بفهماند.    راویان در اینجا چیزی نگفته اند که در آن رقعه جات چه نوشته بوده است، اما پس از این مطلب، این سی و نه دزد به قبایل خود رفته و چنان وانمود کردند که گویی حافظ مال و جان و آبرو و عزت قوم و ملیت هستند و اگر آنان نباشند هیچ زنده دمی روز را به شام نمی رساند و از دم تیغ اقوام دیگر دزدان و رییس می گذرند.  گروگانها (شاید منظور همان مردم باشد)  به خاطر لقمه نانی و اینکه کشته نشوند و اطفال خود را از دست ندهند، تن به مهتری آن دزدان داده و بدین ترتیب دزد هر قوم، رهبری آنان را عهده دار شدند.  البته هر دزد چند ریش سفید و کلاه مخروطی و کلاه هرمی قوم را نیز بر سر خوان خود نشانده و وجه ای قومی تر به رهبری خود دادند.   دزدان بار دیگر تدویر جلسه کرده و رییس از آنان خواست تا راهکارهای دقیق تری برای پایداری نظام دزدسالاری بسنجند.  راویان در نسخ معتبر از چند ترفند رندانه یاد کرده اند که به همت قاروق خان و کریم کتاب دزد  و کریم مخروبه نشین و احسنت و آفرین گفتن دیگران ترتیب شده است.  دزدسالاری تحت عنوان مردم سالاری رسمیت یافته و اختیاراتی بسیار به رییس و هیأت دزدان داده شده و هر آن کس که اعتراض کند، از دم شمشیر گذشتانده می شود. مقرر شده تا هر آن چه که در تحت زعامت و ریاست ایشان "بد" باشد، چنان وانمود گردد که گویی سرامد ملل و دول دنیاست و هیچ عیب و ایرادی مر آن را نباشد و هر آنچه ، اعم از کردار و فساد و دزدی و اعمال و گفتار و غیر ذلک اگر "بدتر" باشد، باید از سوی خارجیان و بویژه همسایه ها قلمداد گردد.  راویان گویند که پس از چند سالی، مردم جابلقا را باور بر آن بودست که اصلا این چهل تن منبع فیوض رحمانی و عارفان ربانی بوده و رندی و چپاول و فساد اداری کار کشور همسایه است.  از جانب مسئول دفاع از جان سارقان (که یکی از دزدان بوده و منصب رسمی اش را بعضی وزیر الجنگ آورده اند و وی به قدری  فرافکن و بر تئوری توطیۀ خارجیان معتقد بوده که گویند بارها گفته که حتی ولادت وی و بعضی از یاران، توطیۀ کدام کشورهمسایه بوده و براثر خیانت کدام شخص به نفع کدام مملکت پای به هستی گذاشته اند.  العهده علی الراوی) مقرر شد که اعمال و اوراد و قتال غول یک چشم (در حاشیه نسخۀ موزیم روسیه آمده است که شخصی یک چشم قبل از این چهل تن بر جابلقا حکم می رانده و دوستان و دشمنانش به مقتضای درآمد و مصلحت از وی که عامی آدمی بوده، غولی درست کرده اند.) و اصحاب وی که جملگی از مردمان جابلقا بودند، به همسایگان نسبت داده شود، تا مبادا مردمان خیال کنند که دزدان مسلط بر ایشان بی غیرتند و از پس اشرار این غول بی شاخ و یال و کوپال و دم بر نمی آیند. دزدان هر چند وقت یکبار مناصب و جایهای خود را با یکدیگر تبدیل کنند تا ریخت و قیافۀ آنها  تکراری و مردم خیلی دلگیر نشوند و الا کسب و کار همان است که بوده. از جانب کتاب دزد خان مقرر شد تا جهت پاسداشت مصطلحات ملی، مردم جملگی باید به جای پشکل، از اصطلاح "فشکل" استفاده کنند. پس هر آنکسی که چه به عمد و غیر عمد و چه مکتوب و غیر آن از واژه پشکل استفاده کرد را به زندان در افکندند و فجایع زیادی به بار آمد.  از جانب تجارت-دزد و مسئول چپاول امنیت مقرر شد تا دیگر هیچ احدی از گروگانان این مرز و بوم، "باقلی" مصرف نکنند. هرکس که باقلی مصرف کند نیز به زندان افکنده شده و تا آخر عمر مجبورا باید کچالو و دال نخود پاکستانی را نوش جان کند.    بعضی از حاشیه نویسان در احوالات مردم گفته اند که آنان اکثر بندهای یک  الی چهارم این پالیسی نامه و اصول نامه را پذیرفتند و شکر خدای را به جای آوردند که حد اقل دزدی در حال قانونمند شدن است.  اما بندهای پنج و شش به هیچ وجه قابل پذیرش مردم نبوده است.  در نتیجه هر روز در اماکن مختلف مظاهره کرده و خواهان استفاده از واژه پشکل به جای فشکل شده و در غیاب و پس خانه ها، مجالس باقلی خوران دایر و دسته جمعی بادهای معده در اعتراض به این قوانین بدر می کرده اند.  در نتیجۀ این سیاستگزاری ها، دزدسالاری کم کم عادی شد و مردم به جای سوال اینکه چرا اصلا یک کتاب دزد مسئول رتق و فتق امور آزادی بیان و فرهنگی باشد، مشغول درگیری در حول و حوش پشکل و فشکل  وی شده و به جای اینکه از مریضی وگرانی و بی آبی و سرکهای خامه و بی برقی ناله و فغان کنند، پنهان در خانه های خود باقلی می خوردند و اعتراض می کردند.    از آن طرف چهل دزد جابلقا نیز به ریش مردم خندیده و مرتب جهت زهر چشم نشان دادن، بعضی از گویندگان پشکل را در بند و بعضی از باقلی خوران را به غل و زنجیر می بستند. چهل دزد توانستند تا سالیان سال بدین منوال ملت را علاوتا در حول و ولای حملۀ یکی از اقوام بر دیگری و یا رییس یکی از اقوام بر دیگری سرگرم و خود بر اندوخته های بی حد و حصر خود  و تولید نسل شدند.  تا آنکه ایام بازی دیگری کرد و گروهی از ما بهتران مشروعیت حکومت آنان را زیر سوال برد.   بار دیگر شورای چهل دزد جابلقا، تشکیل شد و رییس از آنان خواست تا چاره ای برای این امر بیندیشند.  قداره بندی از "شهران" (شاید منطقه ای در قدیم بوده است) گفت که در کتب قدیمه ای خوانده که غلبه و استیلا مستوجب قدرت امارت است و این حرفهای بی معنی چیست که الیوم در بوغ و کرنا کرده اند، حال آنکه ما با غلبه غالب شدیم و الحال مسلط و اولوالامر هستیم.      انوار تیل دزد جستی زد و به کریم کتاب دزد (البته وی که آزادی بیان را توطیۀ افرنگیان و یاوه می پنداشت، کتب را برای انداختن به دریا می دزیده و غرض دیگری نداشته است) اشاره کرد که برخی از مواجب بگیرانت را بگو برای این بابای ازما بهتران دریمه سقوی بنگارد و وی را نیز بسان دیگران به خاک مذلت بنشاند.  اما بازهم قاروق خان به فراصت باریکی امر را فهمیده و چاره را بر آن دید که از همان مردم پرسان نمایند که آیا حکومت این چهل دزد خدوم را قبول دارند و یا خیر. همه حتی یکی از دزدها که به منظور قربت الی الله تریاق می فروخت و جابلقا را در این صنعت مقدس پیشتاز عالمیان کرده، از این فراصت و زیرکی آفرینها گفتند.    دیگر روز در بوغ و کرناها دمیدند و آواز سردادند که هرکه موافق و یا مخالف ماست باید بیاید و نظرش را در کاغذی نبشته در صنادیق (شاید جمع صندوق باشد) اندازند.  از آنطرف نیز دیو یک چشم مردم را از رفتن به پای صنادیق برحذر می داشت. (این دیو از قدیم الایام در چهار اطراف می زیسته و گروهی جان برکف از وی حمایت می کرده اند. هدف از وحشت آفرینی وی هنوز نیز در پردۀ ابهام است، جز آنکه وی مردمان و علی الخصوص جمله مفاخر تاریخی جابلقا را به توپ می بسته.).  خلاصه بازهم چهل دولت مرد (همان دلۀ دزدان قدیم)  مردم را قناعت دادند که ازما بهتران دیو یک چشم را در قواطی (جمع قوطی) کرده و بر افراد وی بواتل (جمع بوتل) داده و آنان در روز همه پرسی مدهوش و نشئه اند.    روز سرنوشت ساز نزدیک می شد و هیچ دزدی بر این گمان نبود که شاید مردم به آنان «نه" بگویند.  تا آنکه یکی از خرده دزدها که مشغول (مسئول "نسخه ")  چاپیدن کاهدانهای مردم بوده است ، جرأت نموده و این امر را به استماع رییس رساند.  رییس نیز بسان برق گرفته ها چشمکهای ممتد زده و باز قاروق خان و یاجوج آهن خوار و ماجوج خان سمنت دزد و فهیم خوش صورت و کریم کتاب دزد و کریم مخروبه نشین (که وی در مخروبه ها مشغول یغمای آثار به جا مانده از گذشتگان بوده و حتی قبرها را نیز می شکافته و پس از فروختن استخوان پدر کلانش مسما به مرده خور بوده است.) را فرا خوانده و کمسیون صیانت از نظریات مردم را مستقلن ایجاد و با شأن و شوکت افتتاح کردند و کسی را نیز مر منصب آن گماشتند که نه می شنید و نه می دید و نه می فهمید و صرفا به چپ و راست نگریسته و هر آنچه که یاران می گفتند، طوطی وار تکرار می کرده است.   بعد از جنجالهای زیاد و حل این مسایل بغرنج انتخابات دایر و در ظل توجهات مسئولی که نه می شنید و نه می دید، توانستند نظریات مردم را –که در طول تاریخ برای اولین بار می خواستند دست نشاندۀ ازما بهتران را خلع و خود را از گروگان دزدسالاران رها نمایند- جابجا و خواسته خود را در صنادیق بگنجانند. البته در همان روز دیو یک چشم نیز سردرآورده و برخی از مردمان را خورده و برخی را بینی و گوش بریده و برخی را نیز با همان بواتل از ما بهتران خدمات شایان کردند.    به هر منوال بار دیگر، ریاست برقرار و با استفاده از تجارب گذشته بازهم مردم را در حول و حوش مسایل ملیتی و زبانی و جنسی و باقلی و پشکل مشغول و بدین سان پنج سال دیگر را نیز گذراندند.   پس از چندی بار دیگر، لازم می گردد تا مشروعیت دزدسالاری ، تحت عنوان اعادۀ حقوق سیاسی مردم، تأیید گردد و اما اینبار، به دلیل محدودیت دو دوره ای ریاست، هم رییس و هم دله اش سخت در بیم و حراس بوده است. راویان آورده اند که این چهل تن اصلا  مانند جناب پوتین (که یکی از اعفاد ازما بهتران بوده و دست نشانده ای را بر حکومت مقرر کرده) راضی به حکومت شکلی یکی دیگر از یاران نبوده، رییس نیز گفته است که "ما از سبکتکین چه کم داریم؟ وی برده ای بود که در شبی از صاحب خود به خاطر فروش نرفتنش لت خورد، در خواب حضرت خضر را دید که به وی وعدۀ ولایت جهان را داده است و سلسلۀ غزنویان را در جابلقا وی ایجاد کرد.  ما نیز که از مواجب بگیران یکی از حضرات بودیم و خیال حکومت هم در سر ما سنگینی می کرد به فضل خدا تاج شاهی بر سرما افتاده و  حال که ما بر سریر هستیم، بدست خود خود را خلع کنیم؟  تاریخ جابلقا چنین حماقتی را سراغ ندارد. وآنگهی این دارالحکومه (ارگ) بیاد ندارد که رییس و یا شاهی با پای خود از آن بیرون رفته باشد، یا کشته شده و یا به زور سرنیزه وی را از آن رانده اند، حال اگر ما به میل خود آن را ترک گوییم، این بی ننگی و بی غیرتی را باید با خود به گور ببریم."   یکی از نودزدان ساده  با هراس و ترس گفت:" عمر رییس ما طولانی باد! پس بهتر است جهت حفظ جان شما مکانت این دارالحکومت را تغییر دهیم." اما یکی از مجربین با خشم بر وی نگریسته و گفت: "لابد باید در امور اهم و مهم کرد. تغییر ریاست یعنی ختم سرقت؟"  پس جملگی بر رفع محدودیت قانونی و اصلاح و مصلحت تأکید کرده و بعضی گفته اند که چنان باید امنیت را به نزول رسانیم که مردمان شکر ایزد به جا آورده و دست و پایمان را بوسیده و از ما بخواهند که بدون هیچ نظرپرسی دیگر مادام العمر بر ما حکم رانید. چنین کردند و مردمان جهت استخلاص نفس و عرض می گفتند نسل دزدسالار تان مستدام و ایام به کامتان باشد.  ما مردمان را چه به همه پرسی و خلع دست نشاندۀ از ما بهتران. خر ما از کرگی دم نداشته و سرشت ما گروگان بودن است و حال نیز ما پیرو "مردگان" خودیم و می دانیم که گروگان بودن خوش عالمی است که آن را به خروارها طلا نیز نمی فروشیم.    بدین گونه بود که فارغ از هیاهوی مردم، قدرت رییس، مطلق تر و فساد مطلق حاکم شده و گویند که نسل سارقان چنان فزونی یافت که مر بلاد جالبقا را کسی جز سارق و یا سارقه و یا رفیق السارق و یا معدالسارق نمانده و چون رغبتی به کار تولیدی نداشته اند، هریک از کیسۀ دیگری دزدی کرده و بدین منوال روز می گذرانند و درآمد سرانۀ آنان با این گردش پولی از جیبی به جیبی رو به فزونی گذاشت.نوشته ی :ه.کارگر. توضیح:کپی برداری با ذکر منبع مجاز است. 

بدون شرح.

شعری برای تو ای مهاجر افغان

شعریست از لینا روزبه حیدری خبرنگار افغان "صدای امریکا . توصیه می کنم بخوانیدش.

رنج یک افغونی

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!

تا شاید

آن حس انسان دوستی  و عدالت را

که بنامش

از قران آیه بر می گیری

و بخاطرش

با دنیا به مجادله بر می خیزی

بر من تلاوت کنی و

خود را در آن بیابی

 

وقتی اشغالگری بیگانه

کشورم را به غارت برد

وقتی چمن زار سبز شهرم

به خون پدر و صد ها مثل او

به لاله زاری مبدل گشت

وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست

که ما زاده طبیعت ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند

و ناخن هایم را دانه دانه

 کشیدند

تا خاکم را به نامشان امضا کنم

با اخرین رمق های مانده در تنم

رها کردم

خانه و شهر و کشورم را

و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم

به تو پناه آوردم

که بیرقت با نام الله آراسته است و

پیامت از مساوات ومهربانی

 عدالت و تواضع

برادری و برابری

لبریز

به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا

در برابر ظلم

 بستایی

و با مردانگی خودت

فرصت زندگی بدون ذلت را

به من ببخشایی

 زبانت با زبانم آشناست

و مذهبت با اعتقادم هماهنگ

پنداشتم که برادر منی

پنداشتم که در خاک خدا

که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم

به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت

به اجاره خواهی داد

و شریک دردهایم خواهی شد

تا روزی

که کشورم

آباد و آزاد گردد

وانگه

در افغانستانی بهتر

مهمانت خواهم کرد

 بر دستانت بوسه خواهم فشاند

و ای برادر

از مهربانیت در اوج بیچارگیم

از دست گیریت در روز های نا امیدیم

 با اشک و قلبی مملو از محبت

سپاسگذاری  خواهم نمود

از فرط بی پناهی

به کشورت پناه آوردم

کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت

جوانیم را در کشورت گم کردم

زبانم را بفراموشی سپردم

"تشکر"هایم به "مرسی"

و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت

شاعرم حافظ گردید و

از قابلی وچتنی و چای سبز

به زرشک پلو

و طعم شور خیار

و چای معطر سیاه

در پیاله های کمر باریک

با قند خشتی در کنار

عادت نمودم

 

 

در کشورت

بهترین و بدترین لحظه های زندگی را

به تجربه نشستم

پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش

مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید

خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و

در جنگ عراق برادرم

 برای سربازانت نان پخت

صلوات فرستاد

و با افتخار عرق را از جبین زدوده و

 بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد

حال

پیریم را نیز در خاک تو

به تماشا نشسسته ام

سالهاست

که چنار وجودم

در گردباد حوادث خاک تو

به بید لرزانی مبدل گشته است

سالهاست

که نامم  را بفراموشی سپرده ام و

لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند

سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم

که با پای برهنه و قلبی مملو از  وحشت برای سرپناهی

به تو پناه اورد

ولی تو

 همان بی خبری هستی که بودی!

ولی تو

با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت

با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت

با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت

با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت

به تباهی نشستم

هرگز برای لحظه ای

جرقه زود گذر انسان دوستی را

بر قلبت راه ندادی

هنوز هم

در فهرست تو"اوفغونی" ام و

در کتاب تو بیگانه

هنوز هم

مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش

که چیزی بجز نجات از جنگ

از تو نمی خواست

که با دادن سالیان زندگیش

به همت و قوت دستانش

شهرت را آباد نمود

نیافته ای

و هنوز هم

با نفرتی سی ساله

احساساتم را ببازی میگیری

 

 

دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی

بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است

با لگد به جوی آبی می اندازی و

دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و

اشک هایی را که با خاک سرک های تو

بر چشمانم به گلی مبدل گشته

و امید را در نگاهم دفن می کند

با تمسخر می نگری و می گویی

"شما به حرف نمی فهمید"

هنوز هم

بر مظلومیت اطفال کربلا

زنجیر بر خود می کوبی و

بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی 

از بی عدالتی دیگران سخن می گویی

ولی هرگز در صف های دکان ها

در داخل اتوبوس های شلوغ

حالت مشوش یک افغان را نمی بینی

که از ترس تو

اهانت های تو را

تلخ تر از زهر

فرو می بلعد و غرور خود را

پایمال احساسات تو میکند

تا مبادا

پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی

"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"

می روم

ولی

درخت های سبز و بلند کرج

سرک های پاکیزه تهران

پارک های خرم و زیبا

خانه های مجلل بالا شهر

نان های گرم نانوایی

کفش های راحت چرمی

پتلون های زیبا و رنگارنگ

همه و همه

یاد مرا

رنج های مرا

نشان انگشتان مرا

عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا

با خود به یادگار خواهند داشت

می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان

برای همیشه در رگ و پوست کشورت

جاویدان خواهد ماند

می روم

چه می دانی

شاید روزی تو

به دروازه شهر من محتاج گردی

وانگه

من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت

وانگه

تو درد دربدری مرا خواهی چشید

وانگه

شاید یکبار

برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس

سرت را با پشیمانی

در مقابل عدالت وجدانت

خم کنی!

و فقط همان لحظه

قیمت ده ها سال رنج مرا

به آسانی

 خواهد پرداخت!