سکوت
دوباره سرپیچی می کنم از خودم.......
همین لحظه ای که نشسته ام ..
میتواند لحظه ای باشد که بپاخاسته ام......
برمیخیزیم به احترام همه ی اجساد زمین......
و دوباره مرگ بر امپریالیسم.....
مرگ بر کاپیتالیسم......
مرگ بر سرمایه........
از این رشته باید گسست، چون تو هم نسل من نیستی!
قیمت من با آنچه تو می سنجی تعیین نمی شود رفیق!پس سعی کن بین من و خودت تفکیک قایل شوی!
بوی گند افکارت مانند پدران خورده بوروژوایت از دور لبخند می زند! به آنچه تو از آن بیگانه ای.
پس برو دنبال منافعی که شاید!البته شاید فرزندانت روزی به آن نفرین خواهند گفت.
از این به بعد کوشش کن دنبال رفقای سرمایه دار نگردی!چون حتی توانایی درک دستمال توالت شان را هم نداری! متاسفم از اینکه به یغما بردی پسمانده هایم را و با خوشحالی در گوشه ای با خود خندیدی به آنچه حماقت من خواندی رفیق!
سهم تو بیشتر از اینهاییست که به آن دل خوش کرده ای.
پس مانده شراب!
پس مانده سکس!
تفاله های فلسفه!
و هرچه پدرلعنتی .......
بروید به جهنم دوستان اهل سخن و البته شعارگرای من!
تا بگویم تو کیستی!
لا اقل در خیال من.
لا اقل در خیال تو....
یاهمانم که هستم!
یا اشتباه فکر می کنیم؟
ترس به دلم راه نده
لطفا...!
بگذار آزادانه بیان کنم.
من جمع شده ام در تو!
در خودم!
در جمع خودمانی مان....
فقط ما...... .
من همه حرفهایت را می فهمم....
بگذار تو را از خود بدانم!
تا حرفهایم را بازگو کنم.....
آنچه که گفتنی دارم از تو....
راستی......
(بین خودمان بماند)!
تو حرف نداری.....
لطفا چشمهایت را به من قرض بده.
پی نوشت ۱ـ دمت گرم و سرت سبز!
بر عکس همه.
تریاک بکش!
ودکای روسی !
شراب آنییٌلٌی!
از ابن خلدون گرفته تا مارکس!
مهمانی بده!
شخصیت بخر!
بر عکس همه.
شخصیت بفروش!
بر عکس همه.
هر چند برای فروش می خری اش!
بر عکس همه.
مادرت را فریب بده!
هرچه دختر است فریب بده!
نماز بخوان.
به بهانه تعبّد تفکر را قورت نکن!
باز هم نماز بخوان!
بر عکس همه.
فحاشی کن!
مفعول باش!
بازاری باش!
بر٬ عکس همه.
برعکس همه
زندگی کن!
زن کن!
بنویس برعکس همه!
برعکس همه .
وند گری کن!
کار و انسان و خنیا!
بر عکس همه.
آه به سرزمینت!
مردانه خیانت کن!
بر عکس همه.
بر عهده بگیر!
بر عکس همه.
اما! برعکس همه
دهانت را ببند تا انقلاب شود.
پ.ن.یک:تو برای من مرده ای!برعکس همه!اما من انقلاب می کنم با حرف ربط.با عکس تو!
بگذار تیر باران شوم
قبل از اینکه عصبی می شوی!
چون هرگز دوستت نداشتم.
سردرگمی چیز گیج کننده ایست!
میان زیبایی تو !
چیزی که هرگز به آن فکر نکردم.
لطفا بگذار تیر باران شوم!
چون اصلا درکش را نداشتی!
خورده بروژوای من!
حلقه کن!
دود کن!
لب کن!
خفگی.......
حالا گرم!
چشم.....هایت........
خواهم رفت.........
چشمهایت ارزانی خودت.
تففففففففففف به این سگ...........
اینجا احساس خفگی می کنم!
نمی دانم چی باید کرد.
لطفا کسی به من روحیه بدهد.!!!!!!!!!!
حقیقت این است که وقتی خودش را گم میکند هویتی برای دنبال کردنش وجود نخواهد داشت.بنده هنوز سردرگم و سرگردان هستم در این پدر لعنت زندگی وشاید راه آنچنان دشوار است که نمیتوان تشخیصش داد.نمیخواهم از خودم بنویسم.اما همینقدر میگویم که گرفتاری هایم بسیار است.
دیروز چهاردهم جون هشتاد و دومین سالگرد تولد مرد اسطوره ای آمریکای جنوبی ارنستو چه گوارا بود.محفلک خوبی در سحن حویلی انجمن قلم افغانستان به همت وحید وارسته برگزار شده بود.از تلویزیون نور با همکارم کاوه جبران رسیدیم به محفل.دوستان شاعر و نویسنده جمع بودند.البته جای چند جوجه امپریالیست خالی بود.صدای سرود های انقلابی چه گوارایی خون آدمی را به غلیان میآورد.سخنرانی شد.شعر خوانده شد.آکاردیون نواخته شد و به یاد چه گوارا هشتاد و دو شمع روشن شد.روح الامین امینی شعری دارد که اینگونه است:
درخت ها چه قشنگ و چه ساده می میرند
درخت ها همگی ایستاده می میرند
اما اینگونه به ذهنم میخورد.
چریک ها چه قشنگ و چه ساده می میرند
چریکها همگی ایستاده می میرند.
چریک ها به وطن سخت سخت پابندند
چریک ها به همانجا که زاده می میرند
فقط می نویسم این آزادی کلمه ی مرموزی ست که انسانیت را به فوران میکشاند. زنده باد آزادی . زنده باد چه گوارا
از دل جنگل انبوه مرا میخواند
همه ققنوسیم خاکستر ما میگوید
فصل کوچ است روایتگر ما میگوید.
(ابوطالب مظفری)
پ.ن1: امیدوارم این کوچ همیشگی نباشد .
پ.ن2:شاید هم باشد.
پ.ن3: با اینکه بسیار دوست دارم این حال و هوای سرزندگی را،ولی من دارم میروم که بمیرم. میروم که حل شوم در این زندگی و هر آنچه که دوست ندارم ؛را بخاطر همسر و فرزندم دوست داشته باشم.مثل آدمها زندگی کنم.با اینکه من دنیا را در دریچه ای دیگر دوست داشتم ببینم و میدیدم،انگار دنیا دشمن این دریچه است... و دشمن من... نه ببخشید دنیا دشمن ما است او همیشه با من دوست بوده ((بگذار به مصدر هم گیر بدهم!انگار این وزن مصدری بالاخره ...من .. را هم جزئی از عروض مصادر کرد)).راستی معنای واقعی از قافله عقب نمانی یعنی چه؟من نمیدانم چرا نباید گروندریسه(پیش نویس: کارل مارکس) را کنار هشت کتاب سهراب گذاشت.تا چه وقت زمانی دو مامور دولت به هم میرسند اولین حرفشان رشوه ستانی شان در هفته ی گذشته شان خواهد بود؟چرا وقتی صدای اذان بلند میشود صدای موسیقی نباید بلند باشد.و یا چرا اگر ریش پنترا بگذاری توی مسجد ملا چپ چپ نگاهت میکند.راستی تپ و تلاش کردن چه لذتی دارد برای بدست آوردن چیزی که فقط یک هفته از داشتنش لذت خواهی برد و یا غیر از رفاهی که برایت خواهد داشت؟ بگذریم از همه حرفهایی که حتی دیوارهای توالت عمومی به بوی گند و گه اش عادت کرده اند.
میروم تا بمیرم و غرق شوم در این دنیای لجن.شاید برگشتم البته اگر لجن نشدم.شاد نیستم.خشنود نیستم.
راضی نیستم. سگ سکوت اختیار نکرده ام فقط میروم تا فقط کمی بلولم.
بدرود.
خواه/ناخواه
تن است یا تن
ما که حرف ربط ندارد
حتی اگر در گذشته چشمهایت را
به من قرض داده باشی یا نه!
همیشه تحت تعقیب هستی
انگار برای مصدر!
شاید چشمهایت (مصدر مهره) داشته باشد!
هنگامی که به چالش میکشی ام
چگونه حقیر میشوم از حمله ی چشمانت!
بخدا داشته ای که در کار نبود برای مصدر
در آن طرف کوههای
نه رودهای
نه نه دشتهای
اصلا بگذریم
به جان چشمهایت /
دستانم خالیست!به همین سادگی
ولی تو مرا به همین /تن/فاکتور بگیر
حتا اگر حرف ربطی مصدر باشد.
اگر خواستی مرا نشانه نگیر
چون دیگر حوصله نخواستن را ندارم.
پ.ن1 . تقدیم به کسانی که میتوانند هم حرف ربط باشند و هم مصدر
پ.ن2 . یکی پرسیده بود که چرا گیر دادی به حرف ربط و مصدر؟جواب:من گیر ندادم او گیر داده .
پ.ن3:نظر طارق من را به همان شب های برفی برد. یادش بخیر.
هادي عزيز وبلاگ را خواندم به ياد شب برفي و سرد افتادم كه چهار جوان با يك شور و اشتياق به سمت نامعلومي روان بودند و با آهنگ هايي كه در زير لب و گاهي بلند مي خواندند سرماي سخت را فراموش كرده و نمي دانستند در كجا هستند و چي مي خواهند بكنند.
اما واقعيت انكار ناپذير آن بود كه از احساسي وصف ناشدني پر بودند و تلاش داشتند كه در پشت اين احساس يك آگاهي و تعقل بوجود آيد.
بگذريم هر وقت تلاش مي كنم خوب بنويسم از هميشه بدتر مي نويسم. اين هم مشكلي از مشكلات نسل من و توست ( ما ) بدون حرف ربط.
اگر دستور زبان مي دانستم و اگر مي توانستم حرف ربط را بر می داشتم و به جاي آن وند مي گذاشتم كه هي تصريف كرد و هي
اشتقاق و ما را جمع مي بستم. راستي آيا گناه است كه اگر ما را جمع بست و
اين دليلي بر بي سوادي است؟
در پي آن شب روزها و شب هاي زيادي آمد اما هيچ وقت شب آن شب نشد.
هادي عزيز بايد قاعده هاي پوسيده كتابها را شكست و به خلاقيت گروه فكر كرد؛ حرف ربط را برداشت و حتي ما را جمع بست.
چشمانم ضعيف شده است و وقتي به صفحه ي نگاه مي كنم كه مال ما نيست چشمانم به درد مي آيد. شايد تو هم تجربه كرده باشي.
آه ببخشيد يادم رفته بود كه تو عينك داري و مي تواني هر چند وقت آنها را پاك كني تجربه نكردم ولي من
تجربه نكردم ولي مي گويند لذتي ديگر دارد.
زندگی یاوه، هیچ ،پوچ شد مثلن
عشق شد ،لوچ ِلوچ شد مثلنحرف مان از ترانه ها که گذشت
بچه شد! چوچ و پوچ شد مثلن
به دوستی که یکساعت پیش با او در خیابان های کابل قدم میزدیم.
پ.ن:چوچ و پوچ همان بچه مچه هست در ادبیات عامیانه فارسی افغانستان.
تقدیم به کسانی که نه مصدر اند و نه حرف ربط..
این سفرهای گران از در و دیوار وجود
تو طنم موش میریزه....
به یکی کشته ی ناخوانده چه سود
که چنین از در و دیوار حویلی صدای خرگوش میریزه.
گاهی وقتا دل برام دس میزنه دس میزنه
با پا میکشه و پس میزنه
عقلی که زخمش چرکیه دیگه مرخص میزنه.
وقتی 206 هست دل توی صحرا میپره
وقتی فقر و حشیش هست دل توی صحرا میپره
وقتی قل و زنجیر هست دل پایین و بالا میپره
اما وقتی در زندون بازه اونی که در بره خییلی خره
همه چی به ما مییخنده یره
همه چی با ما مییگنده یره
همه چی با ما میپوسه یره
همه چی با ما مییسوزه یره
هییی هی یه هه هیییییییی یه هی هی ه
ها هاهاها ها ها رهههههههههه ره ره ره ری ری.
وقتی نماز به اتمام میرسه
حالا نوبت سلام مریسه
وقتی شرافت به انجام میرسه
حالا نوبت حمام میرسه.
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه.
وقتی سرتو کردن توی جوب
بیوگرافی تو همون توی آب بنویس
وقتی دستتو پیچوندن از پشت رو سطح خارجی حباب بنویس
از نی و عشق و گل و گلاب بنویس.
های های هاییی.
وقتی هنر به اتمام میرسه
وقتی هنر به انجام میرسه
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی وفای ناب آخ میبره آدمو
وقتی صفای باطن می خندونت
وقتی صفای باطن هههه می خندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
وقتی صفای باطن میخندونتت
.........
معنای تعجب چشمانت را درک نمیتوانم.
قهقه ی لبخندت تغییرت را مرساند
از من و یا هر کو (کَس )دیگر .
میخواهم(میخواستم) شروع کنم پایان این راه را.
حتی اگر نگاهت شریکم نبود.
حتی اگر این طور پدر گونه دوستم نمیداشتی.
حتی اگر عاشقانه دوستت نمیداشتم.
حتی اگر حرف ربطی مصدر نمیشد.
وشاید
و حتی
و انگار بیشتر از این سرگردانی.
پ.ن1-حرف ربط حکم ما را دارد.
تبصره:اینبار هم تو مصدر باش!
حالا که وقت کینه و بغض و غرور نیست
با من بمان بخدا فصل مهر آمدنیست
بگذر ؛بشین؛بخوان که نه!فصل عبور نیست.
پ.ن 1_پرش های وزنی را نادیده بگیر!
با تو نیستم ؛
حتی اگر چشمهایت را به من قرض ندهی.
فرق من با تو این است.
وقتی جر میخورم تا مصرع سوم را کامل کنم!
تو حتی به من فحش نمی دهی.
تو را بخدا کمی مسخره ام کن،
تا طعم حقارت را کمتر بچشم!
تا دوباره از تو دلخور نباشم
وقتی حتا
چشمهایت را به من قرض نمی دهی!
البته نه به این شدت.....
پ.ن1:دفتر شعرم را بخوان.
پ.ن2:حاظرم تمام شان را قرض الحسنه بدهم.
تبصره1:به شرط اینکه منت بدهید و بگیرید.
پ.ن3:ببخشید. شرایط قابل تطبیق است.
شفیق سحر خود را کشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدای من ذهنم از کار افتاده.
آخرین بار نزدیک خانه مان دیدمش . صبح زود. پریشان بود. دعوتش کردم که بیاید با ما صبحانه بخورد . ولی نیامد.
و امروز خبر شدم که خود را کشته یا به قول خودش این جسد بی ارزش را به خودش اهدا کرده.
دست نوشته سالگرد تولدش را اینجا میگذارم تا بخوانید.
هنوز باور نمیکنم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی
ه دهم دلو... خدا حافظ، دل تنگی!
به بهانه ی تولد کسی (خودم) نوشتن
امر زیاد دشوار نیست، هر وقت دل آدم خواست قلم بر می دارد می نویسد و یک
وقت متوجه میشود که مضمون به پایان خویش رسیده است. اما امر نوشتن آنگاه
مشکل می شود که آدم ناخواسته، با هیجان و درگیری های که خود نیز نمی دانند
ریشه در چه دارد شروع به خود نویسی می کنند. خود نویسی آغاز و انجام نمی
شناسد، دنبال هیچ گونه نتیجه گیری هم نمی گردد، هدف خاصی را دنبال نمی کند
و سرانجام به یک نقطه ی نامعلوم خاتمه می یابد. ساعت دوازده و 24دقیقه ی
شب است و من بدون هیچ برنامه ی عقب رایانه ی پر از ویروس های کشنده نشته
ام و دل غمی های خود را یک به یک پک می زنم، فکر می کنم که نخستین دغدغه
ی که باید فردا اتفاق بیفتد چه خواهد بود! یک صدای نامریی از پشت پنجره
پیوسته یک خبر را تکرار می کند که بایست بدان فکر کرد.فردا شاید روز قشنگی
باشد، هیچ کس را جز خودم ملاقات نکنم، جشن می گیرم بی کسی های خودم را،
جشن می گیرم کفش های را که بیشتر از دو دهه مخاطب ندارد، جشن می گیرم چشم
های را که هیچگاه تن به خویشتن داری نداد، جشن می گیرم دست های را که به
مقوله ی تعهد و همبسته گی علاقه ندارد و فقط در سکوت های کوچک خودش بزرگی
های زندگی را تفسیر می کند. گاهی حرف می زنیم، می خندیم، می بینیم، زنگ
می زنیم و با هم قدم می زنیم و سکوت ها را کم کم می شکینیم وگاهی هم...؛
اما به سرعت سرسام آور رسمیات پا به عرصه ی وجود می گذارد و حتا گپ به
جایی می کشد که کلمه ی غریبه و نا آشنای" شما" وارد دیالوگ می شود و ما بی
خبر از همه چیز به ایستگاه پدرود می رسیم و ناگزیر تن به خدا نگهدار و
دیدار آینده می سپاریم. ما آدم های جالبی هستیم نه؟ در باره ی همه چیز
صحبت می کنیم جز خودمان، من بار ها تصمیم گرفتم تا در اولین ملاقات، بعدی
خودم باشم؛ ولی این تصمیم تا همین لحظه که دارم دل مرده گی هایم را می
نویسم تحقق نیافته است و شاید رسم زندگی همین باشد. آدم ها آروز های شان
را روزی جشن می گیرند که دیگر نیستند. من دوست دارم پنج شنبه را در پنج
شنبه باشم و در اولین لبخند این روز تولد خودم را برای خودم با یک لبخند
ساده و دهاتی تبریک بگویم و با یک سیب دست به صبح بخیر بزنم.عزیز! یک سال
دیگر نیز از جشن خلقت تو می گذرد و من هنوز تبعیدی چشمانت هستم و در زندان
عواطف خودم به سر می برم. فردای از راه نریسده شاید متفاوت تراز فردایی
باشد که سال پار گذشت؛ اما این که چگونه تفاوت، نمی دانم؟ بر می گردم به
خودم و تمام یاداشت های زندگی ام را یک به یک ورق می زنم و در تمام ورق
خوردن ها تنها یاد ها ُوتو چون برگه های حیات در آن جریان داری، تا می
خواهم فرار کنم که با خودم تصادم می کنم و دو باره در تو می افتم، می
شکنم، می شگفم و سر انجام در هیات یک سوگ سرود ظاهر می شوی و مرا با خود
یک بار دیگر تا هر جایی که دوست داشتی می کشانی. بر من ببخش اگر جمله ها
نهاد و گزاره ندارند، بر من ببخش اگر علامه ها در خویشاوندی هم قرار
ندارند، بر من ببخش اگر بدون سلام نوشتم، همه ی این ها ریشه در تو دارد،
من آدم بی نهاد و گزاره هستم و بدون هیچ علامتی نفس می کشم واز سلام های
بی جواب و پر از جواب خسته شدم. چقدر خودم را احوال پرسی کنم، چقدر خودم
را قرار بگذارم، چقدر به خودم دروغ بگویم، چقدر به فردایی که در راه است
امیدوار باشم، با این همه بایست خوشبین بود؟! ما باید ادامه بدهیم، ما
باید این بازی را تا آخر بازی کنیم؛ حتا اگر پای باخت در میان باشد، هر از
گاهی که آدم ها تن به دوستی داد دیگر خرد، تن به مهاجرت می سپارد، پس من
آدمی بی خردی هستم، من آدمی بی برنامه و بی رسم و خطی هستم، نفس می کشم و
برای چیزهای می اندیشم که متعلق به امروز نیست و شاید فردا هم بدان ها
دستگیری نداشته باشم. آدم ها در روز جشن تولد دوستان شان تحفه می آورند،
لبخند می زنند، موسیقی می شنوند. من نمی دانم که آیا این جسد دیوانه
شایسته گی اهدا کردن خود را دارد ویا خیر! تنها تبریک گفتن فکر می کنم بی
انصافی در برابر خلقت است و در برابر تو! بگذار نخستین حرف های من(آخرین
حرف های من) با نخستین روز حضور دو باره ات(فردا) طلوع کند، بیا کمی عریان
تر شویم، بیا کمی ثانیه ها را احترام بگذاریم، بیا کمی زندگی را مسخره
کنیم و بیا اندک فرصت خلق کنیم برای دفن تمام بی سرنوشتی های دوست داشتن.
می دانم دوست داشتن جرمی بزرگی است که در هیچ دادگاهی قابل بخشش نیست، ولی
بیا این گناه مقدس را مرتکب شویم و این عصیان مبارک را در روز حضور دو
باره ات یکجا در کنار هم با حضور سفره ی صداقت پاس داریم . شاید بخندی و
شاید هم نه! در هر دو صورت مهم نیست؛ چون به خودت می خندی و به خودت فحش
می دهی که من چقدر دیوانه هستم؛ نه ببخشی به خودت افتخار می کنی که من
چقدر صادق هستم. حرف های دل را این طور ساده نوشتن کار ساده ی نیست، ولی
من می نویسم؛ حتا اگر متهم به حماقت شوم. نمی دانم که جشن فردا راس ساعت
چند برگزار می شود؟ وآیا اصلن برگزار می شود ؟ آیا این حماقت را پیش از
هر کس دیگر می خوانی و یا نه! به هر صورت من چیزی بیشتر از این ها ندارم،
یک جسد افتاده در خویش چه می تواند تحفه بدهد. من خودم را یک بار دیگر به
پیشگاه تو تقدیم می کنم، حتا اگر دست به با ز سوزی اش بزنی. قشنگ استُُ
جشن سیب سرخ و سیگار! لطفن به احترام تمام بی مهری ها، یک شمع معصوم را
کنار شلوغی های فردا بگذار؛ تا اندک مجال یابد که بی تو بودن ها را بسراید
و من منتظر یکبار تکرار بی تفاوتی تو هستم! جشن خلقتت مبارکباد!
مرا که منجمدم کرده اید و سرد در هر فصل
مرا به فصل نگاهت دوباره دوعوت کن
به آیه های محبت مرا که نیست آ خر فصل
دوست داشتن
یا داشتن دوست.
این بار هم تو مصدر باش
وقتی به دیگران نگاه میکنی!
چطور مرا بی خیال میشوی؟
همینجا دم دستم کسی تو را صدا کرد.
که من را به خاطر تو نه!
بخاطر خودم مفعول کرده این همه
سیگار و کوه ومشروب و سیم ویالون .
لطفا چشمهایت را به من قرض بده!
تا کمی با خودم حرف بزنم.
برای ملاقات بعدی!
چشمانت روسپی ماهریست!
لطفا چشمانت را به من قرض بده!
البته بعد از پذیرفتن قرار ملاقات!
راستی چگونه میشود این مشکلات را نادیده گرفت؟؟!!! یا بهتر است بگوییم چگونه مشود این مشکلات را آنهم در یک ماه از بین برد یا کاهش داد؟؟!!
شعریست از لینا روزبه حیدری خبرنگار افغان "صدای امریکا . توصیه می کنم بخوانیدش.
رنج یک افغونی
با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و
خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه
کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم
به خون پدر و صد ها مثل او
به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست
که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند
و ناخن هایم را دانه دانه
کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم
رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و
پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا
در برابر ظلم
بستایی
و با مردانگی خودت
فرصت زندگی بدون ذلت را
به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!